|
بدان که اسارت شهوات منشأ همه اسارتهاست و انسان اگر مقهور در تحت سلطه شهوت و هواهای نفسانیّه گردید، رقیّت و عبودیّت و ذلّت در او به قدر مقهوریّتش در تحت سلطه آنها زیاد شود.
انسان مطیع شهوات و مقهورنفس امّاره بنده فرمانبر آنهاست و هر چه آنها امر کنند، با کمال خضوع اطاعت کند و در پیشگاه آنها عبد خاضع و بنده مطیع گردد تا کار به جایی رسد که اطاعت آنها را مقدّم دارد بر اطاعت خالق سماوات و ارض، و بندگی آنها را ترجیح دهد بر بندگی مالک الملک حقیقی.
و در این حال عزّت و حریّت و آزادمردی از قلبش رخت بربندد و غبار ذلّت و فقر و عبودیّت بر چهره قلبش بنشیند، و خاضع اهل دنیا گردد و از همنوع خود ذلّتها و منّتها کشد و تا اسیر شهوت و نفس است، از هیچگونه خلاف شرف و فتوّت و حریّتی مضایقه نکند و سربزیر اطاعت هر کس و ناکس درآورد، و از هر ناچیز منّت کشد به مجرّد احتمال حصول مطلوب پیش او، گر چه آن شخص از سایر خلق بی ارزش تر و پست ترباشد.
انسان با شرف و عزّت نفس باید با هر وسیله و جدیّت خود را از آن پاک و پاکیزه کند و پاک شدن از این کثافت ها و رهائی از این قید خواری و مذلّت به معالجه اساس نفس است، و آن با علم و عمل نافع صورت گیرد.
امّا عمل، پس آن به ارتیاضات شرعیّه و مخالفت نفس است. در مدّتی آن را از محبّت مفرط به دنیا و تبعیّت شهوات و هواهای نفسانیّه منصرف کند تا آنکه نفس عادت به خیرات و کمالات کند.
امّا علم، به آن است که انسان به نفس خود بفهماند و به قلب خویشتن برساند که مخلوقات دیگر چون خود ضعیف و محتاج و بی نوا هستند، و آنها قابل آن نیستند که حاجت کسی را برآورند و کوچکتر از آن هستند که نفس به آنها متوجّه گردد و قلب آنها خاضع گردد.
ای عزیز، منّت اگر می کشی از غنی مطلق و خالق سماوات وارض بکش وطوق عبودیّت مخلوق را از گردن بیرون کن که بندگی خدا گوهر گرانبهائی است که باطن آن آزادی و ربوبیّت است.
|